86/04/25
عزیزبرایت بارها باید بگویم
که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون!
ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد
به دنبال تو تا خورشید باید رفت!
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم،
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرم،
و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه میمیرم؟!
شاید .....
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار،
یا که بعد از روزهای گرم و شیرین،
زمان مردنم
آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟
و یا این آرزو در نطفه میمیرد!؟
شاید ......./
...
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط : pania

