تو ای شکوفه ی بادام!
مرا ببین که چگونه نشسته ام به جان تو!
ز ابرها و نورها
ز دورها و دورها
مثال شبنمی که پر ز آرزوست،
از آسمان چکیده ام به دامنت.
مرا چو قطره ای بدان، که پر ز حرف و ناتوان ز گفتگوست..
نه تیره ام نه پر گناه
من از زلال آسمانم و خدا
نشسته ام بجان تو که جز تو هیچ یاوری مرا پناه نمیشود.
ز شرم، گر مهر جان تو
نظر کند بجان من، بخار خواهم شد!
وگر بباری بر کویر جان من، بهار خواهم شد!
نحیف و نازک و کمم،
تو جایگاه سازشی
برای جسم خسته ام،
تو ساقه ی نوازشی..!
...
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:29 PM توسط : pania







